خرید بک لینک
آرام، مثل عصر دم کرده ای که در کوچه های شهر پرشالیزارِ سکینچان رکاب می زدم و «بهار دلنشین» را بلند بلند میخواندم و خوشم می آمد که دختر ویتنامیِ جلویی ام یک کلمه اش را هم نمی فهمد ولی دارد گوش می دهد. ناگهانی و دلچسب، مثل وقتی که یک پیچ را به سمت بندر

برچسب: احساسات, نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:21

پسر آفتاب سوخته ی مراکشی پرسید از زندگی چه می خواهید؟ بیست و پنج جوان دانشجو بودیم از یازده، دوازده کشور جهان. دایره وار نشسته بودیم روی صندلی های قرمز اداری و زیر چشمی حواسمان به یکدیگر بود. قرار بود بی پرده از احساساتمان و آن چیزی که در ذهنمان می گ

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:21

ادامه از پست قبل منتظر قطار ایستاده بودیم که امیلی پرسید کجای ایران زندگی می کنم.- تهران، تهران پایتخته - آهان، تِهِران، یادم اومد! و تعریف کرد یکی از دوستانش سفری به ایران داشته و گفته تهران بهترین شهری بوده که تا به حال دیده. همان طور که سعی می ک

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:21

قصه های ناتموم بار میشن میمونن روی شونه ها. سنگینی می کنن و آدم قوز می کنه. اون وقت نمیتونیم راحت بپریم بالا و پایین. نمیتونیم تند بدویم. انگار کتابِ نصفه و نیمه داریم باز.چهارتا. پنج تا. نمیدونم، زیاد شدن کتابا. همشون با یه تیکه کاغذ وسطشون که یعنی

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:21

اتفاقی می افتددر سکوت شلوغ شبدر سیاهی کورکننده اشدر میانه ی خواب های ناآراماتفاقی می افتدپشت سیم های خاردارپشت دیوار های بلندپشت صفحه های شیشه ای روشناتفاقی می افتدما پر از هیاهونمی بینیمنمی شنویمنمی فهمیماما چیزی درونمان بی تاب استحسش می کنیماما نمی

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:21

جمع اضدادم. چهلتکهای از پسندیده و ناپسندیدههای مردم. کج و معوج رشد کردهام و قد کشیدهام و پر وصله پینه، تا به اینجا کشاندهام خودم را.میشود که نخی از تمامِ آنچه روزها و جوانیام را می سازد رد شود، زنجیرهشان کند، حلقهحلقه به هم بچسباندشان و ربط

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:21

همهی این روزها و شبها که میگذرد در انتظارم؛ برای رفتن. هر رفتم و هر آمدم برای آن رفتن است. حتی اگر دور بروم هم، حتی اگر دیر برگردم هم، آخرش برای آن رفتن است؛ آن چمدان بیموقعی که بالاخره باید سکینه شود بر بیقراریها و بسته شود به مقصد آن دورترین

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:21

۲۰ روز پیش جایی نوشتم:
ما بیش از هرچیز محتاج نوشابههای انرژیزا، موسیقیهای مهیج، رفقای شنوای درد دل و فیزیوتراپهای صبور و باحوصله هستیم.

۲۰ روز از یادداشت قبل گذشته؛
حالا معتقدم ما به موسیقیهای طولانی آرامشبخش، مرخصی از کار و غیبت از کلاس، لغو وقتهای فیزیوتراپی، پتوهای کوچک برقی، دمنوشهای گرم، سبکی بعد از گریه و آغوشهای بزرگ نیاز داریم.

پی نوشت:
آنجا که میگوییم ای لطیف! رحم کن بر بندۀ ضعیفِ ذلیلِ حقیرِ مسکینِ مستکینات.

برچسب: نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:21

صفحه بندی